نه این رشته ی نوری که از لا به لای ابر سیاه
به پنجره ای از یاد رفته می تابد
نه بشارت بارانی که در راه است
نه طعم این چای تلخ که تلخی سیگاری که چون روزگارم
به خاکستر می نشیند را
با خرده قندی از یاد می برد
نه این قاصدکی که از دور دست آرزو
بر شانه ام می نشید
و من
در میان انگشتانم لهش می کنم
حتا این دولت خدمتگذار
که برای ما مردم سعادتمند
جشن های مکرر ملی بر پا می کند
نمی تواند به فردای روشنم امیدوار سازد
***
این حال بد
یا باید اشک شود یا شعر
***
کلمات گاه شعله ی شعری می شوند
و تکه از جهان را روشن می کنند
گاهی کلمات
زخم را به واژه
و واژه را
بدل به کبوتری می کنند
که چون بال می گشاید هیچ مرزی نمی شناسد
اما درد این زخم عمیق
که در شاعر شریان دارد را
هیچ واژه ای بیان نمی کند
به حال این پرنده ی یخ مانده دهان اشک می ریزم