وای خدا جونم آوازای غمگین داشتن چیز وحشتناکیه
آوازای غم گین داشتن چیز وحشتناکیه
واسه نریختن اشکامه که نیشمو وا میکنم و میخندم
همیشه این شعر لنگستن هیوز رو با خودم زمزمه میکنم
و یاد تمام روزهای در به دری این نسل سوخته می افتم
و می افتم از شاخه مثل تمام سیب ها ای که از شاخه افتاد و بر سر نیوتون فرود نیومد تا همشون احساس حروم شده گی بهشون دست بده و لعنت میفرستم به جد بزگم که چرا اون سیب لعنتی رو گاز زد و ما به بدترین جای کائنات یعنی زمین تبعید شدیم و نمیدونم من کفاره ی کدوم گناه رو باید به طور اختصاصی پس بدم که تبعیدم به بدترین جای زمین یعنی ایران بوده
هراس من باری
همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن
از آزادی آدمی افزون باشد
تلخم - تلخ مثل چای بدون قند- مثل زخم- مثل آواز فرهاد -مثل ترانه ی ممنوع در گلو که به اشک بدل میشود
تلخم رفیق ,تلخ به تلخی تمام خاطرات
آخ که چقدر دلم یه شونه ی مهربون میخواد که سرم رو بزارم و هق برنم
تلخم رفیق مثل امروز سرزمین مادریم که در مردمانش در تب میسوزند
تلخم مثل مردمان سرزمینم که دوستشان نمی دارم اما آرزویم بیداریشان است چون دوستشان میدارم
تلخم مثل فردای وطنم
تلخم, تلخِ ِتلخ -وتنم از تمام این زخم ها میسوزد
و با خود شعری از لنگستن هیوز شاعر زجر دیده ی محبوبم زمزمه میکنم
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویا ای شود که بود
بگذارید دوباره پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید
این وطن هرگز وطن نبود برای من